تبليغاتX
 شکست سکوت...

فاحشه

سلام دوستان؟ همگی خوبید؟ خوشبختانه کنکور تموم شد و این اولین آپمه؟ ببخشید دیر آپ کردم؟ مطالب جالبی رو براتون گذاشتم؟ امیدوارم بپسندید؟

.......................................................................................................

تعجب کردی!؟...

می دانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم ، و گفتن از تو ننگ است !

اما میخواهم برایت بنویسم
شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان ! چه گناه کبیره ای…!

میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام
راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان
بیرون می زند !!اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است !

 مگر هردو از یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟

تن در برابر نان ننگ است

بفروش ! تنت را حراج کن…

من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان

شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین

شنیده ام روزه میگیری،

غسل میکنی،

نماز میخوانی،

رمضان بعد از افطار کار می کنی،

محرم تعطیلی

من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم،
یش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم!
فاحشه!!!… دعایم کن

.................................

تمام روز ، اگر بی تفاوتم ؛ اما
شبم قرین شکنجه ، دچار بیداری است.....

.............................................

من نمیگویم در این عالم
گرم پو ، تابنده ، هستی بخش
چون خورشید باش
تا توانی پاک ، روشن ، مثل باران
مثل مروارید باش

........................................

  من ترجیح میدهم که نسل انسان به تمامی نابود شود تا اینکه بماند و با تبدیل زن,ظریف ترین مخلوق الهی به یک وسیله ی عیاشی و شهوت رانی,از هر حیوانی پست تر گردد.   گاندی

....................................................

چه لغت بیمناک و شورانگیزی است !

 از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست می دهد : خنده را از لبها می زداید ، شادمانی را از دلها می برد ، تیرگی و افسردگی آورده هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم می گذراند .
ای مرگ ! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته بار سنگین آنرا از دوش بر میداری ، سیه روز تیره بخت سرگردان را سرو سامان می دهی ، تو نوشداروی ماتم زدگی و نا امیدی می باشی ، دیده سرشکبار را خشک می گردانی . تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز طوفانی در آغوش کشیده ، نوازش می کند و می خواباند ، تو زندگانی تلخ ، زندگانی درنده نیستی که آدمیان را به سوی گمراهی کشانیده و در گرداب سهمناک پرتاب می کند ، تو هستی که بدون پروری ، فرومایگی ، خودپسندی ، چشم تنگی ، و آز آدمیزاد خندیده پرده به روی کارهای ناشایستۀ او می گسترانی. کیست که شراب شرنگ آگین تو را نچشد ؟ انسان چهره تو را ترسناک کرده و از تو گریزان است ، فرشتۀ تابناک را اهریمن خشمناک پنداشته ! چرا از تو بیم و هراس دارد ؟ چرا به تو نارو و بهتان می زند ؟ تو پرتو درخشانی اما تاریکیت می پندارند ، تو سروش فرخنده شادمانی هستی اما در آستانه تو شیون می کشند ، تو فرستادۀ سوگواری نیستی ، تو درمان دلهای پژمرده می باشی ، تو دریچۀ امید به روی نا امیدان باز می کنی ، تو از کاروان خسته و درماندۀ زندگانی مهمان نوازی کرده آنها را از رنج راه و خستگی می رهانی ، تو سزاوار ستایش هستی ، تو زندگانی جاویدان داری ....

صادق هدایت ( خلاصه ای از قطعه مرگ )

............................................

کاش همیشه
آب
اولین درس دبستان باشد
تا کودکان
در کرامت یک قطره ی باران
مسیر حیات را
تا شعور آسمان
بپیمایند

....................................................

از جانب جهنم  

از آن تاريخ تاريك

 

           كه نطفه ي آدم را

 

                  زني يائسه حرام كرد   !!

 

ما مي بايدمان

 

قابيليان دشنه پرست را

 

                        ‹‹ آقا ›› پنداريم !.

 

امروز ...

 

        هي آقا

 

درست نقطه اي رسيده ام

 

كه آفتاب

 

بر جنازه ي مرداب

 

                       سقوط مي كند  و

 

فرجام فرداهايمان را هيچ بهاري پيدا نيست .

 

پدرم

 

 پسين و پيشين  "  بودن" مرا

 

                  - تا هميشه -

 

به" دوازده"پتياره

 

             پيشكش كرد و فردا

 

به واماندگي ميلادم را به سوگ نشست 

 

امروز...

 

     هي آقا

 

      از جانب جهنم باد مي آيد

 

پشت واژه هاي قرمز

 

ترافيك سنگيني پيداست .

 

                   ومن

 

هرگز  ‹‹ آدم ›› نمي شوم .

                                                     بهمن قره داغی

 


 


 

نوشته شده توسط صلاح دبیری در ساعت موضوع | لینک ثابت


افکار بزرگان

سلام دوستان گلم، همگی خوب هستید؟  پست این مطلب  رو اختصاص دادم به جملات قصار و کوتاه و نغز از بزرگان ایران و جهان؟ این شاید آخرین پستم باشه تا بعد از کنکور؟ به خاطه همین پست خیلی طولانیه

دوستای  خوبم:

هر جمله ای رو که خیلی حالب به نظرتون اومد تو نظرات واسم بذارید.

 

جلال آل احمد:  مملكت ما مملكت كویرهای لوت و دیوارهای بلند است. دیوارهای گلی در دهات و آجری در شهرها. و این تنها در عالم خارج نیست ، در عالم درون هر آدمی نیز چنین دیوارهایی سر به فلك كشیده است، هر آدمی نشسته در حصار دیگری است از بد بینی و كج اندیشی و بی اعتمادی و تكروی.16.gif

  جان استیل : همیشه به خاطر داشته باشید که دنیا هرگز مدیون شما نیست ، زیرا قبل از شما نیز وجود داشته است .
اُرد بزرگ : تاریکی در زندگی ماندگار و ابدی نیست ، برسان روشنایی

امیل زولا : بیشتر کسانی موفق شده اند که کمتر تعریف شنیده اند

همدون قصار : هر که در سیرت و رفتار پیشینیان نظر کند ، متذکر می شود تا چه اندازه از همت مردان واپس مانده است .

جرجی تایلر : مغرور بودن به دانش خود ، بدترین نوع جهالت است

جبران خلیل جبران : چه حقیر است و کوچک ، زندگی آنکه دستانش را میان دیده و دنیا قرار داده و هیچ نمی بیند جز خطوط باریک دستانش. در خانه نادانی ، آینه ای نیست که روح خود را در آن به تماشا بنشیند

لرد بایرون گفته: مردن برای زنی که دوستش داری از زندگی کردن با او راحتتر است!!!

فردریش نیچه :آنچه كه باید بیشترین علاقه را در ما به وجود آورد این نیست كه آیا تفسیر ما از جهان، حقیقی است یا دروغین ، بلکه این است كه آیا این تفسیر، خواست قدرت را برای نیرومندی و كنترل جهان پرورش می دهد ، یا هرج و مرج و ناتوانی را.

فردریش نیچه :آنچه آدمی را والا می کند مدت احساس های والا در اوست نه شدت آن احساس ها.

ویلیام جیمز : خوشبختی ، جستن خوشبختی است نه یافتن آن

فلمز : یکبار پشیمان نشدم بر اینکه چرا گفتم ولی باره ندامت بردم به آنچه گفتم

فارابی : آنکه نفس خود را بالاتر و برتر از آنچه که هست داند هرگز به سرحد کمال نرسد

فلمز : یکبار پشیمان نشدم بر اینکه چرا گفتم ولی باره ندامت بردم به آنچه گفتم

فارابی : آنکه نفس خود را بالاتر و برتر از آنچه که هست داند هرگز به سرحد کمال نرسد

فرانتس کافکا :دانش در عین حال پله ای است که به زندگی جاودان رهبری می کند و سدی است که جلو این زندگی را میگیرد.

مولانا :بگذار آبها ساکن شوند تا عکس ماه و ستاره ها را در وجود خود ببینی.

زندگی را دور بزن و آن گاه که بر تارک بلندترین قله ها رسیدی، لبخند خود را نثار تمام سنگریزه هایی کن که پایت را خراشیدند

جرج برنارد شاو :

آنكه می تواند ، انجام می دهد،آنكه نمی تواند انتقاد می كند. .

انشتین می گه : اگر انسان ها در طول عمر خویش میزان كاركرد مغزشان یك میلیونوم معده شان بود اكنون كره ی زمین تعریف دیگری داشتچ

نگارنده و سخنگویی که دیگران را کوچک و خوار می داند ، خود چیزی برای نمایش و بروز ندارد " . ارد بزرگ
خود را قربانی کنیم بهتر است تا دیگران را " . گاندی

مرا دوست بدار،اندكی ولی طولانی " . كریستوفر مارلو

نگاهت رنج عظیمی است، وقتی بیادم می‌آورد كه چه چیزهای فراوانی را هنوز به تو نگفته‌ام " . آنتوان سنت اگزوپری
 کردار ناپسند خویش را با دارایی زیاد هم نمی توانی پنهان سازی " . ارد بزرگ

فكر نو بسیار ظریف و حساس است ،با یك ریشخند كوچك می میرد و كنایه ای كوچك آن را بسختی مجروح می كند " . هربرت اسپنسر

كسی كه دارای عزمی راسخ است ،جهان را مطابق میل خویش عوض می كند " . گوته

 لازم نیست گوش كنید، فقط منتظر شوید . حتی لازم نیست منتظر شوید ، فقط بیاموزید آرام و ساكن و تنها باشید. جهان آزادانه خود را به شما پیشكش خواهد كرد تا نقاب از چهره‌اش بردارید انتخاب دیگری ندارد؛ مسرور به پای شما در خواهد غلطید " . فرانتس كافكا

برای پاک کردن کتاب ها کافی است آن ها را باز نکنیم.آدم ها هم همین طور: برای محو کردن شان کافی است هرگز با آن ها صحبت نکنیم

یک کلکسیونر و یک حسود فرق زیادی با هم ندارند، هر دو در هراس از دست دادن یک قطعه اند

زندگی یعنی یک سار پریداز چه دلتنگ شدی؟ دلخوشی ها کم نیست. کفتر این هفته ، کودک پس فردا.یک نفر دیشب مرد، و هنوز نان گندم خوب است!

شاعری وام گرفت.

شعرش آرام گرفت.

زندگی آبتنی كردن پی در پی در حوضچه اكنون است

خنده بر لب میزنم تا كس نداند راز من ...... ورنه این دنیا كه ما دیدیم خندیدن نداشت

نیچه : غم خودش ما را پیدا می کند باید دنبال شادیها گشت.

 مارسل پروست : شادی زمان و مکان نمی خواهد کافی است دل بخواهد.

هوارد فاست : بزرگترین شادی تولد است و بزرگترین غمها مرگ.

ساموئل امایلز : عشق و سختی بهترین وسیله آزمایش زندگی زناشویی است.

بتهوون : بهترین لحظات زندگی من لحظاتی بود که در خواب گذراندم.

 گوته : عشق، افسر زندگی و سعادت جاودانی است.

رومن رولان : دوستی که شما را درک می کند، شما را می سازد.

کریستوفرمورلی : موفقیت تنها یک چیز است این که : زندگی را به دلخواه خود بگذرانید.

آنتوان چخوف : انسان همان چیزی است که خود باور دارد.

 تئودور روزوست : در هر جا که هستید و با هر چه که در اختیار دارید کاری بکنید.

ارد بزرگ : در پشت هیچ در بسته ای ننشینید تا روزی باز شود ،  در دیگری را جستجو کنید و اگر نیافتید همان در را بشکنید.

آنتونی رابینز : زندگی خود را بصورت شاهکاری بی همتا در آورید.

 

آلبرت انیشتین : در سقوط افراد در چاه عشق، قانون جاذبه تقصیری ندارد.

اُرد بزرگ : آنکه نصیحت پذیر نیست در حال سقوط در چاله ضعف و زبونی است.

جرج الیوت : برای ارواح بشری چه چیزی بالاتر از این است که در هر رنج و محنتی غمخوار یکدیگر و در هر شادی شریک خنده های هم و در خلوت خاطرات یکدیگر تنها تصاویر ماندگار و ابدی وجود هم باشند.

آنتونی رابینز : اگر از نیروی عشق استفاده نکنیم تدریجا فراموشمان می شود.

گوته : هر کسی که راه می رود ، می تواند گم شود.

کیم وو چونگ : شما بدون تسلط بر خود نمی توانید فاتح دیگران باشید.

مارکز: اگر کسی ترا آنطور که میخواهی دوست ندارد، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

برایان تریسی  : بهترین راه پیش بینی آینده، ساختن آن است

گوته : در درون جسارت، نبوغ و قدرت سحر آمیزی نهفته است.

ناشناس : هر کجا می روی، با تمام قلبت برو.

تاگور : آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد ، آزادی ماه است که او را پایبند می کند.

ناشناس : سرمایه های هر دلی، حرفهایی است که برای گفتن داره.

الکساندر دوما : زنانیکه می خواهند مرد باشند، زنانی هستند که نمی دانند زن هستند.

اندرو ماتیوس  : شانس هرگز کافی نیست.

مارکز : دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب ترا لمس کند .

آنتونی رابینز  : قانون احتمالات یادت نره ، بالاخره یک نفر خواهد گفت بله. 

آنتونی رابینز : اگر فکر می کنید که موفق می شوید یا شکست می خورید، در هر دو صورت درست فکر کرده اید.

لارو شفکو  : وقتی انسان آرامش را در خود نیابد ، جستجوی آن در جای دیگر کار بیهوده ای است .

امرسون  : در تاریخ جهان ، هر لحظه عظیم و تعیین کننده ، پیروزی نوعی عشق است.

ناشناس : دنبال کسی نگرد که بتوانی با او زندگی کنی، دنبال کسی باش که بدون او نتوانی زندگی کنی.

ناشناس : عشق، فراموش کردن خود در وجود کسی است که همیشه و در همه حال ما را به یاد دارد.

ضرب المثل ایتالیائی  :عشق یعنی ترس از دست دادن تو.

توماس ادیسون : یک درصد نبوغ ، 99 درصد عرق ریختن.
 

هولمز : مهم این نیست که در کجای این جهان ایستاده ایم، مهم این است که در چه مسیری گام بر می داریم.

مارکوس گداویر : سعی نکنیم بهتر یا بدتر از دیگران باشیم، بکوشیم نسبت به خودمان بهترین باشیم.

ویلیام جیمز : مغز ما یک دینام هزار ولتی است که متاسفانه اکثرمان بیش از یک چراغ موشی از آن استفاده نمی کنیم.

ناشناس : تنها بنائی که هر چه بیشتر بلرزه، محکمتر می شه، دل آدمی است.
 

آنتونی رابینز  : برای اینکه تغییری ارزش واقعی داشته باشد باید پایدار و ماندگار باشد.

کاترین پاندر : یکی از عظیم ترین اسرار عشق و محبت این است که بیاموزید: چگونه آرمان ها و اندیشه های ناهماهنگ را از ذهن خود بزدائید و همواره آرزوهایی کنید که صادقانه می خواهید نه آن چرا که فکر می کنید شاید بتوان بدست آورید.

برتراند راسل   :  کار اخلاقی آن کاری است که در دور دست ، منافع ما را تامین می کند و کار غیر اخلاقی یعنی کاری که انسان ، فقط همان نزدیکش را ببیند .

برتراند راسل   : تمام آنچه را ما در این جهان می بینیم دارای علتی است و اگر زنجیر علت ها را دنبال کنیم سر انجام به نخستین علت می رسیم و این نخستین علت را  خدا می نامیم .

یانیس ریتسوس : شعر، حافظه ی آینده است.

ویل دورانت : بخش عمده ی تاریخ حدس است و بقیه تعصب.

فردریش نیچه : به سراغ زنان می روی ؟ تازیانه را فراموش مکن !

برتراند راسل در مورد جمله بالا) سخن خوبی است اما افسوس که از ده زن نه زن پیش از بکار بردن تازیانه آنرا از دست مردان می گیرند .

 

فردریش نیچه : رسالت جوانان است که پایه های فساد کنونی تندرستی و فرهنگ را بلرزانند و تنفر و استهزاء را به جای این عقاید انبوه خالی از لطافت بر پا سازند. در انجام این کار ممکن است جوانان نافرهیخته بنمایند ولی تخریب و ویران سازی نخستین مرحله ی لازم در علاج و مداوای ِانسانیت جدید است 

بودلر : شعر راستین ، انکار بی داد است.

یانیس ریتسوس : زبان شاعر، تنها برآیند یک کار نقد یا تحلیل نیست. سنتز واقعیت است با خیال و افسانه. سنتزی که توسط حواس در رابطه ی متقابل با عقل صورت می گیرد.

گوته : درهنر باید تیرگی و ابهام، بر روشنی و صراحت بچربد.

دیده رو : هنرمند، اشیا را با خورشیدی روشن می کند که از آن طبیعت نیست.


اورفیسم : نغمه ای هست که کیهان بر آن می گردد.

مانی : انسان  تکامل یافته ترین اجزای جهان مادی است.

ژان پل سارتر : من در تن همه ی مردم رنج می کشم، من روی همه ی گونه ها سیلی می خورم، من با مرگ همه ی بی چارگان می میرم.

اوبالدیا : جهان را نگه دارید، می خواهم پیاده شوم.

شیلر : جهان برای مغز فراخ آدمی تنگ است.

لائوتزه : اول اندیشه، وانگهی گفتار

مثل  لاتینی : اندیشه ی گوینده از گفتارش مهم تر است

مولانا  : علت عاشق زعلت ها جداست  *** عشق اسطرلاب اسرار خداست

آلبر کامو : ایستاده مردن بهتر از زانو زده زیستن است .

آلبر کامو : احترام به خویشتن  بالاترین نعمت است .

آلبر کامو : سکوت اختیار کردن یعنی که ما به خود اجازه ی این باور را بدهیم که عقیده ای نداریم ، که چیزی نمی خواهیم

آلبر کامو : طغیان بنیادی است مشترک که هر انسانی نخستین ارزش های خود را بر آن بنا می کند .

آلبر کامو : من طغیان می کنم پس وجود دارم .

آلبر کامو : طغیان ، هر چند چون چیزی نمی آفریند ، در ظاهر منفی است ، اما چون آن بخش از انسان را که باید همواره از آن دفاع شود، آشکار می کند ، عمیقا مثبت است .

برتراند راسل   : شور و شوق سه گانه ای بر زندگی من فرمانروا بود : شور و شوق عشق ، شوق راه جویی به دانش و شوق از میان بر داشتن رنجهای آدمیان . این شورها چون بادهای توفنده مرا به این سو و آن سو کشانده ، به سر کشی و طغیان خوانده ، به ژرف دریاهای دلهره و به سوی پرتگاه یاس و نومیدی رانده اند . آرزومندم از رنج بکاهم ، اما نمی توانم و از این بسیار در رنجم .

برتراند راسل   : قدرت جدید علم به نسبت خردمندی انسان برای او سودمند است و به نسبت نادانی او زیان بار خواهد بود ، از این رو اگر بنا باشد تمدن علمی تمدن سودمندی باشد ، ضرورتا باید با افزایش علم ، خردمندی نیز باید افزایش یابد .

برتراند راسل   : خرد مندی ، درک راستین از غایت های زندگی است و این حاصلی است که علم فی نفسه بر نمی آورد . بنا بر این اگر چه افزایش علم یکی از عناصر ضروری پیشرفت آدمی است ، ولیکن به خودی خود هیچ ترقی راستینی را ضمانت نمی کند .

برتراند راسل   : آنچه به تجربه رسیده خیلی کمتر از مقداری است که در تصور انسان بگنجد . مثلا شما مدعی می شوید که دوستتان آقای ایکس رادر حال قدم زدن می بینید ، ولی این حرف شما خیلی فراتر از آن است که حق گفتنش را داشته باشید  . آنچه شما می بینید لکه های رنگین متوالی است که بر زمینه ای ساکن می گذرد . مجموع این کلمه ها کلمه ی ایکس را در ذهن شما تداعی می کند و از این رو می گویید آقای ایکس را می بینم .

برتراند راسل   : اگر شناخت درست باشد ، در عمل نتیجه می دهد .

پاسکال : شما دو راه در پیش دارید یا به خدا اعتقاد ورزید یا بدان معتقد نباشید ، کدام را بر می گزینید ؟  عقل بشریتان پاسخ نمیتواند داد اما بازی ادامه دارد . مثل این است که شما با طبیعت امور عالم شرط بندی می کنید تا سرانجام در روز قیامت یا شیر را رو کند یا خط را . بسنجید و ببینید آیا هر آنچه را دارید بر سر شیر ، یعنی وجود خدا شرط ببندید بیشتر سود خواهید کرد یا زیان : اگر شرط راببرید ، آنچه بدست آورده اید سعادت ابدی خواهد بود ، اگر شرط را ببازید ، در واقع چیزی از دست نداده اید . اگر بیشمار احتمال در کار باشد و در این قمار ، تنها یکی از آنها وجود خدا را تایید کند باز هم شما هر آنچه را دارید بر روی خدا شرط ببندید ، زیرا اگر چه با این کار یقینا خود را در معرض زیانی محدود قرار می دهید ، معالوصف هر زیانی که محدود باشد ، حتی اگر قطعی باشد ، باز هم معقول خواهد بود به شرطی که در مقابل ، رسیدن به سود نا محدود در کار باشد . پس برخیزید و ایمان آورید چرا که در قمار ایمان شما فقط برنده اید ، باختی در کار نیست ، پس چرا معطلید ؟ می ترسید چه را از کف دهید ؟

تشت  : در آغاز دو نیرو بود –  زندگانی و نه زندگانی زندگانی نیک را انتخاب کرد و نه زندگانی شر را و این دو نیروی ایزدی و اهریمنی در وجود انسان نبردگاهی دارند . و تو نیک را برگزین .
  

هانری برگسون  : حواس وسیله ی کشف نیست بلکه فقط وسیله ی ارتباط عملی پیدا کردن با عالم خارج است و همین طور عقل .آن همان مایه ی دانشی است که در جانوران ، غریزه و در انسان ، عقل را به وجود می آورد . از آن مایه ی دانش در انسان قوه ی اشراقی به ودیعه گذاشته  شده که در عموم به حال ضعف و ابهام و محو است ، ولی ممکن است که قوت و کمال یابد تا آنجا که شخص متوجه شود که آن اصل اصیل در او نفوذ کرده مانند آتشی که در آهن نفوذ و آنرا سرخ می کند . به عبارت دیگر اتصال خود را با مبدا در می یابد و آنش عشق در او افروخته می شود ، هم تزلزل خاطری که از عقل در انسان رخ کرده مبدل به اطمینان می گردد ، هم علاقه اش از جزئیات سلب می شود .

سقراط  : نمی توان غرایز را رها کرد چون عقل مجبور است از غرایز پیروی کند و به آنها کمک نماید.

فردریش نیچه : هر چه ریشه های طبیعت باطنی (شناخت درست تاریخ و گذشته )یک مرد عمیقتر باشد خواهد توانست گذشته را به خود جذب کند و بزرگترین و قدرتمندترین طبیعت ها را توسط عدم وجود محدودیتها در آن معنای تاریخی اش که موجب زیان زدن به کار سازنده است خواهد شناخت و گذشته را اگر چه بیگانه باشد در خود جای داده و هضم خواهد کرد. افزونی دانش گذشته، افزونی تاریخ انسان را پژمرده خواهد ساخت و بزدل. در حالیکه انسان  باید قادر باشد گذ شته را در خد مت حال دربیاورد. البته اگر بتوانیم خوب یاد بگیریم که تاریخ را وسیله ای برای زندگانی قرار دهیم .

 فردریش نیچه : آن اندیشه هایی را دوست دارم که با خون نوشته شده باشند

زندگی ما زائیده ی اندیشه ی ماست. ( مارك اورل )

هر انسانی محصول افكار خویش است. ( دكتر شوارتز )

در تصمیم های خود زیاد تاخیر نینداز. ( رابینز )

تكامل باید هدف اولیه همه هنرمندان حقیقی باشد.( بتهوون )

به پیروزی بیندیشید و هرگز به شكست فكر نكنید.( دكتر شوارتز )

راز سعادت در این است كه كاری را كه به تو واگذار شدا دوست بداری.( الدوس هالكسلی )

بر جسم و روح خود مسلط شو.( رابینز )

نابغه كسی است كه پیوسته افكارش را از قوه به فعل در می آورد.( بالزاك )

علت اصلی همه رنجها در مغز، طریقه فكر كردن آدمی است.( دیل كارنگی )

 

اینم چندتا عکس واسه دوستایی که درخواست کرده بودند.

 دوستت دارم

 

 اینم آخریش

عاشقانه

 

 خوب دوستا ن تا یعد از کنکور خداحافظ




 


 

نوشته شده توسط صلاح دبیری در ساعت موضوع | لینک ثابت


اشعار پراکنده

 

می خندم!

 

من به گور خود

می خندم!

 

سنگی نهاده به رنگ سیاه

                                 بر سقف یخی من

زنی سیه پوش

                   و سیه موی

                                   و سیه فکر

ایستاده،

مویه می کند

                   ضجّه می زند

           در زمان بی سایه.

 

نیمه ی شب

سپید مویی زیبا فکر

خواهد آورد

تلخ خندی

              خفته بر لب

                               نقش بسته

بر سنگی سپید

                 محو خواهد شد.

                      http://yeksang.blogfa.com/  

......................................................................

 

وه که چه زمینه آماده ای برای استعمار که فریاد بکشد :

- آزاد شو .

- از چی ؟

- دیگر « از چی » ندارد ؛ داری خفه می شوی ، هیچ چیز نداری ، محرومی ، آزاد شو ! از همه چیز آزاد شو !

آنکه در زیر سنگین ترین بارها خفته است و دارد خفه می شود ، فقط به نفس آزاد شدن و برخواستن از زیر آوار خفقان و فشار می اندیشد ، نه به چگونه آزاد شدن ، چگونه برخواستن !

زن آزاد می شود اما نه با کتاب و دانش و ایجاد فرهنگ و روشن بینی و بالا رفتن سطح شعور و سطح احساس و سطح جهان بینی ، بلکه با قیچی !

قیچی شدن چادر !

زن یک باره روشنفکر می شود !

«زن ، حیوانی که خرید می کند » ! تعریف جامع و مانعی که ارسطو از انسان می کند - «انسان ، حیوان ناطق » است - در زن ، تبدیل می شود به « انسان ، حیوانی که خرید می کند ».

یکی از همین مجلات مخصوص زن شرقی ، نوشته بود که در تهران از سال ۱۳۳۵ تا ۴۵ ، مصرف لوازم آرایش ۵۰۰ برابر شده است و موسسات زیبایی ۵۰۰ برابر.

۵۰۰ برابر رقم بسیار سنگینی است معجزه است ! ، در طول تاریخ بشر سابقه ندارد.

البته در سال ۴۵ ، اگر همین نسبت تصاعدی را تا امسال حساب کنیم.... من که عقلم قد نمی دهد.

در جامعه ، هر مصرفی ، مصرف هایی را تداعی می کند ، مثلا همین که قبایم عوض شد و کت و شلوار جایش را گرفت ، گیوه ام نیز فرق می کند و کفش می شودو......

برای عوض کردن مصرف باید عقیده ، تیپ ، سلیقه و سنت تاریخ و جامعه را نابود کرد ؛ این است که سرمایه داری برای دستمالی ، قیصریه را آتش می زند.

اکنون که باید تغییر پیدا کند و متفکرین و آگاهان جامعه ، ناشی و بی خبرند پس چه بهتر که من - سرمایه دار - دست به کار شوم و قالب هایم را آماده کنم تا همین که زن از قالب های سنتی اش در آمد ، قالب های خود بر سرش زنم و به شکلیش در آورم که می خواهم ، و آنگاه او را - به جای خودم - مامور در هم ریختن جامعه خودش کنم. به اصطلاح مشهور فرانکو :« ستون پنجم » نیروی خارجی ، در داخل !

« دکتر علی شریعتی »

(زن ، ص ۱۰۹ و ۱۱۰

....................................................................

دخترم، به دنبال نام تو نام من است چاپلين!با همين نام چهل سال بيشتر مردم روي زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند خودم گريستم.

جرالدين! در دنيائي که تو زندگي مي کني تنها رقص و موسيقي نيست،نيمه شب،هنگامي که از سالن پر شکوه تئاتر بيرون مي آيي،آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن،اما حال آن راننده تاکسي را که تو را به منزل مي رساند بپرس.حال زنش را هم بپرس... واگر آبستن بود و پولي براي خريد لباس بچه اش نداشت،چک بکش و پنهاني توي جيبش بگذار.

به نماينده خودم در پاريس دستور داده ام فقط اين نوع خرجي هاي تو را بي چون و چرا قبول کند، اما براي خرج هاي ديگرت بايد صورتحساب بفرستي. گاه به گاه با اتوبوس،با مترو، شهر را بگرد.

مردم را نگاه کن و دست کم روزي يک بار با خود بگو:" من يکي از آنان هستم" تو يکي از آن‌ها هستي.

دخترم، نه بيشتر همراه اين نامه يک چک سفيد برايت مي فرستم، هر مبلغي که مي خواهي بنويس و بگير. اما هميشه وقتي دو فرانک خرج مي کني، با خود بگو سومين سکه مال من نيست!اين بايد مال يک مرد گمنام باشد که امشب به يک فرانک نياز دارد.  

..............................................................

  كاش مرا به بوسه‏هاى دهانش
ببوسد.
عشق ِ تو از هر نوشاك ِ مستى‏بخش
گواراتر است.
عطر ِ الاولین
نشاطى از بوى خوش ِ جان ِ توست
و نامت خود
حلاوتى دلنشین است
چنان چون عطرى كه بریزد.
خود از این روست كه با كره‏گان‏ات دوست مى‏دارند.»

«- مرا از پس ِ خود مى‏كش تا بدویم،

               "احمد شاملو "

                              ................................

مظهر زنانگی

زیر شاخه ای كشیده:

پرهیزكاری دیرینه و تازه زاد بهار.

اینك برهنگی من میخواهد گل تقدیر تو باشد

زنبور عسل  زمزمه ای آرام

یا شرابی از شمارتو و دیوانگی محض:

اما عشق من

در جست و جوی جنون پاك نسیم

و سرایش نغمه هاست

                                              فدریكو گارسیا لوركا

                                        .......................................

ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که زیر غلتکی می‌رود
و گفتن اینکه سگ من نبود
ساده است ستایش گلی
چیدنش
و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد
ساده است بهره‌جویی از انسانی
دوست داشتنش بی‌احساس عشقی
او را به خود وانهادن
و گفتن که دیگر نمی‌شناسمش
ساده است لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که من اینچنینم
ساده است که چگونه می‌زی‌ایم
باری زیستن ساده است
و پیچیده نیز هم...

                                           "مارگوت بیگل" با ترجمه احمد شاملو

          ....................................................................

تو را دوست دارم :

تو را به جای همه زنانی که نمی شناختم دوست می دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم
برای خاطر عطر گستره ی بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود، برای نخستین گل
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رماندشان
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمی دارم دوست می دارم
جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خویشتن را بس اندک
می بینیم.
بی تو جز گستره یی بی کرانه نمی بینیم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینه ی خویش گذشتن نتوانستم
می بایست تا زندگی را لغت به لغت فراگیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می برند.
تو را دوست می دارم برای خاطر فرزانه گی ات که از آن من نیست
تو را به خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم
تو می پنداری که شکی، به حال آن به جز دلیلی نیست
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.


                                                                    پل الوار ترجمه احمد شاملو

                                            .................................

 شعر بی نام

بر سینه ات نشست
خم عمیق و کاری دشمن

اما
و ایستاده نیفتادی
این رسم توست که ایستاده بمیری
در تو ترانه های خنجر و خون
در تو پرندگان مهاجر
در تو سرود فتح
این گونه
چشم های تو روشن
 هرگز نبوده است
با خون تو
میدان توپخانه
در خشم خلق
بیدار می شود
مردم
زان سوی توپخانه
بدین سوی سرزیر می کنند
نان و گرسنگی
به تساوی تقسیم می شود
ای سرو ایستاده
این مرگ توست که می سازد
دشمن دیوار می کشد
این عابران خوب و ستم بر
نام ترا
این عابران ژنده نمی دانند
و این دریغ هست اما
روزی که خلق بداند
هر قطره قطره خون تو
محراب می شود
این خلق
نام بزرگ ترا
در هر سرود میهنی اش
آواز می دهد
نام تو ، پرچم ایران
خزر
به نام تو زنده است

                                                            خسرو گلسرخی

                      .......................................

قلم توتم من است،
امانت روح‌القدس من است،
ودیعه‌ی مریم پاك من است،
صلیب مقدس من است.

در وفای او اسیر قیصر نمی‌شوم،
زر خرید یهود نمی‌شوم.
بگذار بر قامت بلند و راستین و استوار قلمم
به صلیبم كشند،
به چهار میخم كوبند،
تا او كه استوانه‌ی حیاتم بوده است صلیب مرگم شود،
شاهد رسالتم گردد،
گواه شهادتم باشد.
تا خدا ببیند كه به نام‌جوئی بر قلمم بالا نرفته‌ام،
تا خلق بداند كه به كام‌جوئی بر سفره‌ی گوشت حرام توتمم ننشسته‌ام،
تا زور بداند، زر بداند و تزویر بداند كه امانت خدا را فرعونیان نمی‌توانند از من گرفت،
ودیعه عشق را قارونیان نمی‌توانند از من خرید،
و یادگار رسالت را بلعمیان نمی‌توانند از من ربود.

هر كسی را،
هر قبیله‌ای را
توتمی است،
توتم من،
توتم قبیله من
قلم است.

قلم زبان خداست
قلم امانت آدم است
قلم ودیعه عشق است

هر كسی را توتمی است
و قلم توتم ماست…

                                                          دکتر شریعتی                 


 

نوشته شده توسط صلاح دبیری در ساعت موضوع | لینک ثابت


سال جدید

 

سلام ...یه سلام به لطافت همین روزای قشنگ .. همین روزایی که همش منتظریم تا ثانیه هاش بوان و به سال نو برسن ....

 امسالم گذشت ..با همه خوبیها و بدیهاش با همه سختیهاش .... با همه روزای طلاییش ..با همه شبای سیاهش .... گذشت و مهم اینه که توی این گذر ما چی یاد گرفتیم ..چه کار مثبتی برای زندگی انجام دادیم ...چقدر جلوه عشق رو توی زندگیمون بیشتر کردیم ؟!

اصلا تو روزای سختمون یاد گرفتیم صبور باشیمو توی شادیا شکر گزار بودیم؟!

هر چند امسال برای ما سال خیلی سختی بود ..اما خدا رو شکر میکنم به خاطر همه مهربونیاش به خاطر سلامتیمون به خاطر همه اون چیزایی که باعث شده زندگی قشنگ باشه و گاهی ما نمیبینیمیش .... درسته امسال خیلی روزای تلخی داشتم ..اما همین که عزیزانم در کنار من بودن و سلامت بزرگترین شادی و نعمت هست ....

                                .......................................................

مرگ تدریجی ما  آغاز خواهد شد :

    اگر سفر نکنیم . اگر مطالعه نکنیم . اگر به صدای زندگی گوش فرا ندهیم . اگر به خودمان بها ندهیم .

    مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد :

    هنگامی که عزت نفس را در خود بکشیم.  

    هنگامی که دست یاری دیگران را رد کنیم.

    مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد:

     اگر بنده عادت های خویش شویم. هر روز یک مسیر بپیمائیم.

     اگر تحولی در زندگی ایجاد نکنیم هنگامی که از حرفه یا عشق خود ناراضی هستیم .

     اگر دچار روز مرگی شدیم.

      مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد:

      اگر احساسات خود را ابراز نکنیم. همان احساسات سرکشی که موجب درخشش چشمان ما       شود. و دل را به تپش در می آورد.

     مرگ تدریجی ما آغاز می شود:

     اگر حاشیه امنیت خود را برای آرزویی نا مطمئن به خطر نیاندازیم. اگر به دنبال آرزوهایمان نباشیم.

    اگر به خودمان اجازه ندهیم برای یکبار هم که شده از نصیحتی عاقلانه بگزریم.

     " بیایید از امروز زندگی را آغاز کنیم

.....................................................................................

جیک جیک را

                  

                    -مادرت-همین دیروز

                                                     

                                                   برای تو هجی کرده است

          

               و تو امروز 

         

                                بی هیچ صدایی

 

                                                                خود را خروس می خوانی

 

                       و غرور خویش را

 

                                                     برای مرغکان این باغ

 

                              

                         به مزایده گذاشته ای

 

 دوستان اگه دوست داشتید برداشت خودتون رو از این شعر توی نظرات بنویسید

ممنون

جدیدا یه شعری یاد گرتم می خوام واستون بنویسم

         امروز ای رفیقان . این است راه نجات

                                                           با دوستان خیانت . با دشمنان تبانی

                                                           

 

می خوام یه رازی و بهت بگم من دیگه کودک نیستم
دیگه خنده هام یه رنگ نیست
من دیگه بزرگ شدم  یاد گرفتم چه جوری دروغ بگم
باور کن من بزرگ شدم دیگه شبا توی خواب رویا نمی بینم هر شب کابوس می بینم
اخه من بزرگ شدم
دیگه کسی نازم نمی کنه دیگه کسی وااسه من دل نمی سوزونه
واسه اینه که دیگه بزرگ شدم      دیگه کودک نیستم
دیگه نمی تونم قایم باشک بازی کنم           دیگه نمی تونم بلند و قاه قاه بخندم اخه من بزرگ شدم


دیگه نمی تونم  با دوستام درد دل کنم و همه چیزو درباره زندگیم بهشون بگم
اخه من بزرگ شدم

دیگه ساده نیستم       حرف های ادمکا رو باور ندارم    

دیگه باور نمی کنم      دروغ هایی که واسه دل خوشین

اخه من دیگه بزرگ شدم


کودکی ام را به باد می سپارم        تا ببردش به هر جایی که می خواهد

می دانم که دیگر باز نمی گردد       پس همان بهتر که برود

بعد از این دیگر  هرکه حرفی به من زد         در همان لحظه جوابش را می دهم
حتی شده با  فحش و نا سزا                  اخه بهت گفتم که من دیگه بزرگ شدم

دیگه حرف هام بوی سادگی نمی ده        دیگه خنده هام بوی یه رنگی نمی ده

بسه دیگه این هذیونا چیه نوشتم            بابا من دیگه بزرگ شدم

             
این یه شعر نبود  . یه درد دل بود با همه اونایی که دیگه بزرگ شدن
هرچی نوشتم حقیقت بو د  ( باور نکن چون من دیگه بزرگ شدم )

غم و تنهایی و غربت      توی شهرت توی خونت
حتی با صمیمی ترین دوستانت 
                                                 اره لازمه بزرگ بودن اینه  (((خیانت )))

 ................................................................................................

به دنیا پا نهاده ای

درست مانند:

کتابی باز،ساده و نانوشته،

باید سرنوشت خود را رقم بزنی،

خود،و نه،کس دیگر

چه کسی می تواند چنین کند؟

چگونه ؟

به دنیا آمده ای!

هم چون یک بذر زاده شده ای،

می توانی همان بذر بمانی و بمیری،

اما،می توانی گل باشی و بشکفی،

می توانی،

درخت باشی و ببالی!

« اشو »

                                                 ***************

 

 


 

نوشته شده توسط صلاح دبیری در ساعت موضوع | لینک ثابت


تو ...

 

سلام دوستان

تولدم مبارک. متولد ۲۶/۱۲/۶۸ هستم. دیگه به سن قانونی رسیدیم.

انشا الله ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ سال عمر کنم.

 

گفتم: "بمان!" ونماندی!

رفتی...بالای بام آرزوهای من نشستی و پایین نیامدی!

گفتم:

نردبان ترانه سه پله دارد:

سکوت و صعود و سقوط!

تو صدای مرا نشنیدی و من هی بالا رفتم...هی افتادم!هی بالا رفتم و هی افتادم...

تو می دانستی که من از تنهایی و تاریکی می ترسم ولی فتیله فانوس نگاهت را پایین کشیدی!

من بی چراغ دنبال دفترم گشتم...بی چراغ قلمی پیدا کردم و بی چراغ از تو نوشتم!

نوشتم....نوشتم.................!

حالا همسایه ها با صدای آوازهای من گریه می کنند!

دوستانم نام خود را در دفاترم پیدا می کنند و می خندند!

عده ای سر بر کتابم می گذارند و رویا می بینند!

اما چه فایده؟؟؟

هیچ کس از من نمی پرسد

بعد از این همه ترانه ی بی چراغ چشم هایت به تاریکی عادت کرده اند؟

همه آمدند...خواندند....سر تکان دادند و رفتند!

حالا دوباره این من و این تاریکی و این از پی کاغذ و قلم گشتن!

گفتم: "بمان!" ونماندی!

اما به راستی...ستاره ی نیازو نوازش!

اگر خورشید خیال تو

اینجا و در کنار دل بی درمان نمی ماند....

این ترانه ها در تنگنای تنهایی ام زاده می شدند؟؟؟؟؟؟؟؟؟..........

بچه ها اين نقشه جغرافياست
بچه ها اين قسمت اسمش آسياست
شكل يك گربه در اينجا آشناست
چشم اين گربه دنبال شماست
بچه ها اين گربه ......
ايران ماست.
بچه ها اين سرزمين نازنين
دشمن بسيار دارد در كمين
داغ دارد هم به دل هم بر جبين
بوده نامش از قديم ايران زمين
يادگار پاك قوم آرياست
بچه ها . بچه ها
از هر گروه و هر نژاد
دست اندر دست هم بايست داد
فارغ از هر زنده باد و مرده باد
سر براه مملكت بايد نهاد.
مام ميهن عاشق صلح و صفاست
بچه ها اين پرچم خيلي قشنگ
پرچم سبز و سفيد و سرخ رنگ
هم نشان از صلح دارد هم ز جنگ
خار چشم دشمنان چشم تنگ
افتخار ما به آن بي انتهاست
بچه ها اين خانه اجدادي است
گشته ويران تشنه آبادي است
خسته از شلاق استبدادي است
مرحم دردش كمي ......
آزادي است
مرحم دردش كمي آزادي است
بچه ها اين كار فرداي شماست
اين كار فرداي شماست

"ترانه ای با صدای داریوش اقبالی"



چه میهمانان بی دردسری هستند مردگان!
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند...
نه به حرفی دلی را آلوده!
تنها به شمعی قانعند ..
و اندکی سکوت!
                                "حسین پناهی"

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گل زرد و گل زرد و گل زرد
بيا با هم بناليم از سر درد
عنان تا در كف نامردمان است
ستم با مرد خواهد كرد نامرد
                             "هوشنگ ابتهاج"



رسالت من اين خواهد بود
تا دو استكان چاي داغ را
از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن ها را
با خداي خويش
چشم در چشم هم نوش كنيم
                                 "حسین پناهی"

 



زیباترین حرفت را بگو
چرا که ترانه ی ما
ترانه ی بیهودگی نیست
چرا که عشق حرفی بیهوده نیست...
                                            "شاملو"


ای کاش می توانستم
خون رگان خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگریم
تا باورم کنند
                         "شاملو"



آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
زندگانی شعله می خواهد
                                                              "کسرایی"


 

نوشته شده توسط صلاح دبیری در ساعت موضوع | لینک ثابت


......................؟

 

وقتی عقیده عقده خوانده می شود

و نور چراغ در آب ، مھتاب

تلقی

و متانت زمین

زیر برف یخ می زند

نان از یتیم خانه می دزدیم

و می فھمیم

دزد ، اشتباه چاپی درد است .

در شگفتم از آنکس که مردگان را می بیند و از مرگ گریزان است

سخن آخر : ( دکتر شریعتی)

ای نسل اسیر وطنم،

تو می‌دانی كه من هرگز به خود نیندیشیدم، تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من حیاتم، هوایم، همه خواسته‌هایم به خاطر تو و سرنوشت تو و آزادی تو بوده است. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه هرگز به خاطر سود خود گامی برنداشته‌ام، از ترس خلافت تشیعم را از یاد نبرده‌ام. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه نه ترسویم نه سودجو! تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من سراپایم مملو از عشق به تو و آزادی ت